تبليغاتX
عکاسخانه
 


کروچ کروچ صدای پای زن که در برف فرو میرفت جلوی در بسته ، در پیاده رو دور شد ومرد داخل خانه در شکاف نوری که او و راه پله را به دو نیم کرده بود شروع به شمردن کرد. 1-2-3 ...
قدمهای زن در تن سفید پیاده رو مکثی کرد وبرف نارس زیر پایش که فشرده و آب شد و به آسفالت سیاه خیابان رسید دوباره مصمم رفتن شد.
4-5-6 ومرد در ادامه شمردن در خیالش تجسم رسیدن زن را به اولین کوچه سمت راست را داشت که در زاویه تند آن همیشه پیرمردی ساز ناکوکش را مینواخت .
7-8-9 و باز شمرد ...بدن زن کم کم لذت گرمای آخرین قهوه نوشیده با مرد را در سرمای برف پیاده رو جا میگذاشت .
10-11-12 و مرد مردد اما مغرور ادامه داد .
زن اما شکسته تر از آن بود که بخواهد تصوری از بازگشت را به ذهن خیس برف زیر پایش بفشارد.
13-14-15.. و مرد که شاید به عادت همیشه تصور میکرد تا عدد 50 فرصت زیادی مانده برای پشیمانی و باز گشت زن که با انگشتان پر عادتش به در بکوبد و با لبخندی همه چیز تمام شود و مثل بارهای قبل که تمامی این شمردنها در بستری گرم با لبان عطشناک زن در آغوشی گر گرفته از مرد به خلسه فرو میرفت و عشقهء منحنی اندام کشیده و پر تحریک زن در خیال برهنه ومرطوب مرد سیراب میشد.
16-17-18 و شاید حواس زن به لکه همیشگی روی یقه پالتوی مخملش بود که اثری بود از انگشت شوخی مرد که بعد از خوردن قهوه یقه پالتوی زن زیبایش را با انگشت آغشته به قهوه مهر میکرد و این عادتی خوشایند بود برای هر دو .
19-20-21.. و اعداد که از مرز خطرناک آخرین حدود دلگیری زن میگذشت و یاد مرد را به خاطره آخرین قهرشان چسبانید که از حدود عدد بیست پیشتر نرفته بود.
22-23-24 و زن که کم کم بخار گرم دهانش را به آغوش همیشه پر شهوت آسمان شهر میپاشید. ودستان کرخت شده زیبایش را به دور از عطش دستان مرد در تنهایی جیبهایش فرو برد.
25-26-27 و مرد در تردید تردید تردید که نکند اشتباه اوبوده این بار هم ومبادا افکار نازک زن برای همیشه از گلدان زیبای طاقچه دور شود .
28-29-30 و زن در لذت و خلسه اولین دیدار با مرد در چهارراهی که چراغ سبزش در انعکاس چشمان زن به نگاه قهوه ای مردی درآنسوی راه اجازه عبور داده بود.
31-32-33 و زانوی کم تحمل مرد که کم کم در نموری راه پله ها به زمین نزدیک تر میشد .
34-35-36 و عبور زن از کوچهء پرسه های دومین روز نگاهشان در هم .
37-38-39 لکنت لکنت و باز لکنت در زبان مرد و شمردن نامفهوم اعداد که اگر به 50 میرسید زن را به کلاف شلوغ آدمهای بعد از چهار راه گره میزد .
40-41-42 مرد بر سرمای راه پله های یخ بسته خانه سرد نشست .
43-44-45 و زن که میخواست و نمیتوانست و شاید میتوانست و نمیخواست که دیگر در نگاه نادم مرد لب بر لبش بساید و اندام خوشتراشش را با دستان نوازشگر مرد همخوابه کند .
46-47-48 و رعشه در اندام مرد با شمردن آخرین اعداد ..
49 و .... ۵۰ و چراغ قرمز خیابان که عدد 50 را برای تمامی عابران منتظر پشت خطوط فریاد کرد .
و
زن با یقه پالتوی آغشته به قهوه در انعکاس هزاران چشم قهوه ای، خطوط اندامش را به کلاف شلوغ آدمهای آنسوی چهارراه قرمز گره زد .
و
مرد که سردتر از تمامی عمرش ذهن بیجانش را بر سر راه مورچه های خط کشیده بر دیوار نمور راه پله ها جا گذاشت .
ابراهیم حصاری دیماه ۸۶ کیش
 

در سفر بودم و عذر خواهم از اینکه که نتونستم جوابگوی محبت دوستان خوبم باشم .
در پست بعدی با عکسهای سفرم به روز میشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت   توسط ابراهیم حصاری  |