(یه شعر وچند عکس)
شب یار من رویای رویت بود وهست
تنها نه من دل گرد کویت بود وهست
در کلبـــه ام گلشـــاخه ها خــــــارند
تا تنــــــدیس رویت بـــــــــود وهســت
گفتـــــی به خواب اندر نبندم دل به تو
دل بسته بر زنجـــیر مویت بود وهست
گفتنـــــد زاهد شو،ره عرفان بگیـــــــر
گویم خدایی رو به سویت بود وهســت
عیبــــــــــم مکن از طاقــــت ایوب وار
فارق دلی ساعد زخویت بود وهســــت
پنهـــــــان مشو از دیده ام بیهوده است
چون دیده دل در جستجویت بود وهست
خب بریم سراغ چهارشنبه سوری در کیش

درست موقعی که این آقا داشت از روی آتش ملق ووارو میزد من ویکی از دوستان گرم بحث داغ هنر بودیم اونم تو اون میدون جنگ و من چون همیشه دوربینم آماده عکاسی هست (درست مثه بچه ای که عادت به انگشت کردن تو دماغش کرده )فقط تونستم با عجله این لحظه رو نصفه نیمه بگیرم البته زیاد نسوخت طفل معصوم .عکس خاصی نتونستم بگیرم و برای یه لحظه حس کردم اگه بیشتر بمونم ممکنه موج یکی از این سلاحهای گرم دامن منم بگیره مثه چهارشنبه سوری پارسال که ترکش یه فشفشه گنده خورد تو سرم