تبليغاتX
عکاسخانه


خود شیفتگی نامحسوس و البته مهار شده من در مقابل تاریخ تولدم و اینکه تقریبا از دوم دبستان به بعد هر سال تجربه تجدید دیدار همقطاران شهریوری ام(از جمله حسینعلی) درست درهیاهوی امتحانات تجدیدی را هم زیاد به لفظ امروزی آی کیو مربوط ندانید که تعلق خاطری بود به این ایام...
در 20 شهریوری که من به دنیا آمدم در محله ما کک کسی هم نگزید ،نه همبازیهای سالهای بعدم به اندازه برد یک تیله ویا زدن یک گنجشک با تیر کمان به هیجان آمدند و نه دختران ترشیده ته کوچه هیچگاه آنروز را مهم تلقی کردند .
اسماعیل همسایه باز با زنش دعوا میکرد و علی سیاه درحالی که بادکنکی زیر دماغش باد و خالی میشد
(و با هرترکشی چهره معصومانه اش غرق شعف میشد) در گهواره شیرش را میخورد
...
حتی قابله ای که از پزشکی تنها آمپول زدن را از خدیجه دختر ملاباجی بلد شده بود
(البته اگر رگت را پیدا میکرد ورگرنه فرو میکرد در جایی که هزار جای دیگرت هم میسوخت بجز موارد عضلانی که الله و اعلم ...) آنروز بعد از به دنیا آوردن من صاف رفته بود تا شیر بزهایش را بدوشد
...
بهر حال من به دنیا آمدم و تنها به یک نفر که همیشه قابلیتهایم را به یادم می آورد مدیونم و آنهم ننه ی مرضی بود که هر بار که به دیوار نگاه میکرد و میخندید میدانستم منظور نگاهش منم

و نمیدانم در من چه دیده بود که شیفته سکناتم بود و لبخندش را غلیظ تر میکردم وقتی میپرسیدم خانواده خوبند؟..
و او تمام احوال خانواده اش را در جمال دومین دخترش خلاصه میکرد (که البته بعدها دادندش به یک آخوند دو زنه )
دختر بدی نبود البته اگر بیگاه نمیخندید و موقع حرف زدن محکم نمیکوبید توی سر طرف مقابل و دماغش را با گوشه چارقدش نمیگرفت ....خب کجا بودیم ..آها میگفتم من به دنیا آمدم ...درست در 20 شهریوری كه مصادف شده
با ۱۱ سپتامبر که بعدها البته بن لادن عزيز ...د توي برجهاي دوقلو


( متشکرم از دوست نازنینی که با هنرش مرا شرمنده کرد حامد ماهوتی عزیز
که زحمت طراحی قالب جدید وبلاگم به عهده این دوست هنرمند بود)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت   توسط ابراهیم حصاری  |