تبليغاتX
عکاسخانه

(یه شعر وچند عکس)

شب یار من رویای رویت بود وهست
تنها نه من دل گرد کویت بود وهست
در کلبـــه ام گلشـــاخه ها خــــــارند
تا تنــــــدیس رویت بـــــــــود وهســت
گفتـــــی به خواب اندر نبندم دل به تو
دل بسته بر زنجـــیر مویت بود وهست
گفتنـــــد زاهد شو،ره عرفان بگیـــــــر
گویم خدایی رو به سویت بود وهســت
عیبــــــــــم مکن از طاقــــت ایوب وار
فارق دلی ساعد زخویت بود وهســــت
پنهـــــــان مشو از دیده ام بیهوده است
چون دیده دل در جستجویت بود وهست

خب بریم سراغ چهارشنبه سوری در کیش

درست موقعی که این آقا داشت از روی آتش ملق ووارو میزد من ویکی از دوستان گرم بحث داغ هنر بودیم اونم تو اون میدون جنگ و من چون همیشه دوربینم آماده عکاسی هست (درست مثه بچه ای که عادت به انگشت کردن تو دماغش کرده )فقط تونستم با عجله این لحظه رو نصفه نیمه بگیرم البته زیاد نسوخت طفل معصوم .عکس خاصی نتونستم بگیرم و برای یه لحظه حس کردم اگه بیشتر بمونم ممکنه موج یکی از این سلاحهای گرم دامن منم بگیره مثه چهارشنبه سوری پارسال که ترکش یه فشفشه گنده خورد تو سرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  | 

وایسا دنیا

من میخوام پیاده شم

این که نوشتم هیچ ربطی به هیچ چیزی نداره فقط این روزا تو ماشین گوش میکنم

(مرکز تجاری کیش جایی که معمولا هر چند شب تو مسیرم برای عکاسی به اونجا سر میزنم)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  | 

چه خوبن این ایستگاهها که باعث میشن بعضی وقتا بایستیم و همدیگرو پیدا کنیم

ایندفعه که رفته بودم مسافرت در برگشت از شاهرود ساعت ۲ نیمه شب تو ایستگاه راه آهن نیشابور باور نمیکردم بعد از ۴ سال یکی از دوستای صمیمی رو ببینم هیچکدوم باورمون نمیشد.

چن لحظه به هم نیگاه کردیم وبعد چن لحظه خاطرات وبعد باز شاید چن سال دوری تا ایستگاهی دیگر و....

این وبلاگ به همین نیت جون گرفته واز همه کسانی که در این ایستگاه از هر جای دنیا یه لحظه می ایستند وبه هم نگاه میکنن ممنونم

 

ابو الفضل همراه واکبر عبدی در نمایی از فیلم اخراجیها

ابولفضل همراه از دوستان دوره انجمن نمایش من بود وبعد صمیمی شدیم تا امروز

دانش آموخته رشته تاتر دانشگاه هنرهای زیبا وبازیگر وکارگردان مجموعه های تلویزیون

از آخرین بازیهای خودش گفت وچند عکس هم برام فرستاد که براتون میذارم به امید روزهای بهتر برای این دوست عزیز

 در صحنه ای از سریال سلام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  | 

 

بیخوابی دیشب ونور کم موبایل نتیجه اش شد مشوش های زیر روی کاغذ هایی که نمیدیدم وشاید بعد اصلا حوصله ای حتی برای اصلاحش نبود .از دوستان نکته بین عذر خواهم وشرمنده

آدم برفی

نفسش که پاشید روی شیشه ، مرد وسط کوچه برای چند لحظه محو شد

- : این مردیکه معلوم هست چیکار داره میکنه نکنه زده به سرش ؛دکتر میگفت مردنیه اما انگار هیچی نمیفهمه این...
پرده رواز انگشتش ول کرد ونگاهش رواز مرد وسط کوچه که هنوز مشغول ساختن آدم برفی بود؛ و رو کرد به زن که فنجان قهوه رو وارونه گذاشته بود روی نعلبکی وداشت زیر لب چیزی میگفت.
مرد غرولندی کرد واز پنجره کنار رفت : مارو ببین با کی داریم حرف میزنیم زن نیم نگاهی به مرد دوباره خیره به فنجان گفت:اونم یه دیوونه مثه تو بازم صد رحمت به اون که ده سال منتظر کسی مونده ؛ که اصلا نیست
                                            مرد وسط کوچه اما کم کم داشت کرخت میشد

 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  | 

محمد رضا چایفروش از دوستان بسیار صمیمی وبی غل وغش منه

 

دوستی ما از سالهای دور انجمن سینمای جوان شروع شد  که اون عکاسی میخوند و من فیلمسازی و همیشه برام یه شخصیت جالب بوده وهست اینم بگم که برام حکم استاد رو داره

همیشه بی دغدغه به فکر تازه کارهایی مثه من وامثال من بوده وهمیشه چیزای زیادی برای گفتن داشته حتی همین چند روز قبل که با خانواده خوبش اومده بود کیش ومن حریصانه به چپاول اطلاعاتش مشغول بودم وچه شبای خوشی کنار ساحل تا ساعت ۲ صبح سرگرم شدیم به عکاسی ویه کم غیبت

چند عکس که خودش در اختیارم گذاشته از کاراش اینجا میذارم که فرق بین یه عکاس ویه تازه کارو ببینین

امیدوارم همیشه سلامت باشه ومنم بتونم بیشتر ازش یاد بگیرم

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  | 

خدایا

اگر نمیتوانی ما را آنطور که میخواهیم قرار دهی

اشکالی نداره

ما همینی هم  که هستیم خوشیم

 

 با پوزش از دوستان خوبم

متاسفانه به دلایلی (از جمله نگرانی واصرار زیاد دوستان را ه دور) مجبور به خود سانسوری شدم

از ۵عکس شما به ۳ قطعه دسترسی دارید

دو قطعه دیگر فقط برای دوستانی قابل ارسال است که شناخت کامل از آنها دارم ویا در کامنتهای قبلی ام بوده اند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  | 

 

  متن زیر رو قبلا گفتم اما عکس جدیده

 

                                                         پیران کسالت

بر کنگره های عادت امامزاده لمیده

 وبر هجای عشق دم میزنند

ودر گوشه هر چشمشان

<دخترکان انتظار >

با کوزه های تهی 

بر لب چشمه ؛ به پیری نشسته اند

ودر حسرت مردمکهاشان

دختر فردا

پای بر پلکان بلوغ می ساید 

 

(مقبره شیخ بایزید بسطامی از بزرگترین عرفا واهل تصوف در بسطام از توابع شاهرود)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت   توسط ابراهیم حصاری  |